امروز سه شنبه 25 تیر 1398
sher.cloob24.com
    1
    این گونه باید بود
    به پاکی زلال یک رود
    دلم هر دم به پیشواز تو آید
    که بنوشی جرعه ای از جام من شاید

    این گونه باید ساخت
    در میان چشمان تو کاخ
    خاری کوچک نیش زند به دستهایم
    تا بشنوم از اندک درد من می گویی آخ

    این گونه باید دید
    تو را در حال چیدن سیب
    ببوسی لبهایم تا بگیرد رنگ لبهایت
    که بسوزاند مرا گرمی نفسهایت

    این گونه باید ماند
    که جانم بسته به نفس هایت
    اجل هم بگیرد جانانم را
    دگر کسی هرگز نمی گیرد جایت

    این گونه باید زیست
    بمانیم با هم تا زندگی تمام شود
    تو در من باشیُ من در تو باشمُ
    دنیا محو تماشای این بی انتها شود
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    روز رفتنت ای یار
    مرا به خاطره ها نسپار
    تا نرفته ام زیر خاک
    دوباره میان کوچه پا بگذار
    روسری دوباره از سر وا کن
    شبیه سالهای دور
    برای دوستم داشتنهایت
    انگشتاتُ دوباره بشمار
    چشمام خشکیده به کوچه
    گرچه نابینا و پیرم
    سالهاست که از هم دوریم
    بی نهایت و خیلی بسیار
    تو گُل بودی به بستانم
    من میمردم برای تو
    جز نام تو هیچ نامی
    نشده بر لبان من تکرار
    دوباره دیدار تو
    شده اینک آرزوی من
    حتی اگر سرم باشد
    بالای چوبه های دار
    شاید دوباره برگردی
    روزی که من دیگر نیستم
    شبی که مهتابش عیان باشد
    یا شبی خاموشُ تیره و تار
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    گوڵی من دونیا تا ماۆە هەر ۆایە
    بۆنی تۆ ماۆە لەکن باو بۆ من ناێە
    گەرچی بزانم دونیا پر ڵە کیژی جۆانتر بوە
    بەڵام جگە ڵە ناۆی تۆ هیچ ناۆێک بەسەر ڵیۆی من ناێە
    شاخی هەر فیلەک رۆژێک بەدەستی من شکا
    ئەما گڵی گیانی من رۆژێک بە دەستی بایە
    ناخەۆم تا رۆژێک ببینم ۆەکو جاڕان چاۆی تۆ
    بشخەۆم خەۆی تۆ نازانم بۆ بەچاۆی من نایە
    تۆ کە رۆیشتی روح ڵە گیانی من نەما
    تۆ هەر بزانە تازە هیچ کەس بۆ ڵای من نایە
    زیندو نەمێنم گەر ببینم دەستی کەس بێ بە دەستی تۆ
    فکری ئەم رۆژە ۆای لیکردومە کە هەناسەی من نایە
    بەردی قەبری من بلێن بە یارم کە قەت ماچی نەکات
    هەر چەند بزانم کە قەت قەت بەسەر قەبری من نایه

    *******
    کەس نەزانێ چیە دەردم جگە ڵە خۆم و خودا
    ساڵ های ساڵە دڵم شکاۆە و دەنگی دەر نایە
    پێ لەسەر دڵم دامەنێ کە زۆر لەمێژە سوتاۆە جەرگم
    حەک نەمێنم بە دونیا کە تا ماۆم رۆژگاری من هەر ۆایە
    *******

    ترجمه فارسی:
    گُل من تا که دنیا دنیاست اینگونه خواهد بود
    بوی تو مانده به دست باد اما برای من نمی آید
    گر چه میدانم دنیا پر از دختران زیباتر از تو بود
    اما بجز نام تو هیچ نامی بر لبان من نمی آید
    شاخ هر فیلی روزی به دست من شکست
    اما خاک جان من روزی به دست باد است
    نمی خوابم تا که ببینم دوباره مثل سابق چشم تو
    بخوابم هم نمی دانم خواب تو چرا به چشمان من نمی آید
    تو که رفتی روح هم از جان من پر کشید
    تو اما بدان دیگر هیچ کسی بسوی من نمی آید
    زنده نمانم اگر ببینم دست تو باشد به دست دیگری
    فکر این روز هم کاری کرده با من نفسم در نمی آید
    به یارم بگوید که هیچ وقت به سنگ قبرم بوسه نزند
    گرچه می دانم که هرگز و هرگز سر قبر من نمی آید

    *******
    کس نمی داند درد من چیست بجز خودم و خدا
    سالهای سال است که دلم شکسته و صدایش در نمی آید
    بر روی دلم پا مگذار که دیر زمانیست می سوزد جگرم
    زنده نمانم به دنیا چون تا که زنده ام روزگار من همیشه اینگونه خواهد بود
    *******

    شعر از: مصطفی رسولی
    4
    تو را با زخمهایم می شناسم
    با تولد گاه و بی گاه اشکهایم
    با ترک های ناهموارِ دیوار
    با چشمهای خستهُ بیمار
    با زخم های مانده بر دل
    با حرفهای نانوشته ی بسیار
    من همانم که خطم بد بود و لکنت بود به زبانم
    قایقم را اما جز به دریای چشمان تو هرگز نرانم
    خطم بد بودُ می نوشتم همه جا نامت را
    تو گرفتی جان منُ من نگرفتم جانت را
    دل کنده بود معلمی پیر از درسُ اقبال من
    پایم شکسته و زمین هم بزند مرا بال من
    گرچه زندگی نکردمُ نچشیدم طعم عاشقی را
    نشکستم به درازای عمر خودم قلب کسی را
    من یار دگر نگرفتم اما تو برو یار دگر گیر
    فقط به جرم گناه من نشکنی قلب کسی را
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    هرچه می جویم نمی یابم او را
    نه در میان جاده ایی و نه لابه لای کتابی
    نه آن زمان که باران می آید و من تنها به زیر باران هستم
    و نه آن زمانی که همه دنیا خواب است و من بیدار هستم
    نخوابیدم تا تو را بیشتر دوست داشته باشم
    چون می ترسم بخوابم و خواب تو را ندیده باشم
    دیگر هیچ پروانه ای به دور هیچ شمعی نمی سوزد
    شمع ها فقط در میان کتابها روشن هستند
    و پروانه ها شب ها خواب هستند
    فانوس پشت فانوس خاموش می شود
    و دنیا رو به انتها می رود
    می ترسم تو راه جاده را گم کرده باشی
    می ترسم تو آمده باشی و من خواب بوده باشم
    چگونه بعد از این بیابم تو را!
    سلول به سلول تقسیم شده ام ابتدای تمام جاده ها
    ولی نمی یابم حوای خودم را!
    دوست داشتم از سیبی که حوایم گاز می زند خورده باشم
    و به نام عشق از باغ عدن ت رانده شده باشم
    من دستم به هیچ درختی و سیبی نمی رسد
    تو باید بچینی سیبت را
    تا من ببینم پس از آن رویت را
    خوابیده در میان آسمان هستی
    یا گمشده در میان جاده هایی!
    جاده هایی که راهم از آنها نگذشته است!
    پایم را چگونه بگذارم که راهم به سوی تو یکی شود؟!
    حوای من
    اینانی که من دیده ام سیب خور نیستند
    یا اگر هم خورده باشند با چاقو پوست آن را کنده باشند!
    نه به انتظار لیلایی سرگردان بودم
    و نه به دنبال شیرینی گمشده!
    من انتهای زمان به دنیا آمدم
    اما جایم ابتدای خلقت بود
    به نام عشق اکنون گمشده ی دیروزمُ مسافر فردایم
    آدم مرا گویند اما چون نمی یابم تو را آبستن حوایم
    در چشم من اینک تو آفتاب روشنی هستی
    بعد از اینکه تو را زایم پادشاه عالمی هستی
    متن از: مصطفی رسولی
    1
    زندگی دفتر مشقی ست که پایش امضای تو بود
    گرچه کوچه سالها خالی از رد پاهای تو بود

    مانده ام به یادت،
    گرچه پیر گشتمُ سپید موی
    تویی که میدانم
    جوان مانده ایُ سفید روی
    گذشتی از کوچه ها
    دوباره دَر بزن!
    به خانه ی ما هم ته کوچه
    یکبار دیگر سر بزن!
    نشانی بگیر از من
    تا دوباره یادت کنم
    با قامتی شکسته
    میان کوچه ها باز هم صدایت کنم
    بگویند این پیر که میان کوچه هاست
    کِه را فریاد می زند
    این چه مجنونیست
    که می دَودُ هی داد می زند

    می آمدی روزی با هم
    غرق بازی می شدیم
    روبه روی هم می نشستمُ
    با هم موازی می شدیم
    چادری گلدار به سر داشتی که ساده بود
    کفشهای من هم همیشه خاکیُ پاره بود
    تو همیشه کودکانه خنده بر لب داشتی
    چشمانی درخشان چُون ستاره
    در دل شب داشتی
    لی لی کُنان میانِ کوچه رفتیُ
    دست تقدیر تو را از من گرفت
    قلب من بشکستُ
    هزاران بار همیشه دَرد گرفت
    درختی که کاشتی میانِ خانه ات قد کشید
    پاییز برگهای آن را همیشه به رنگ زرد کشید

    اینک اما من
    مانده ام به پاییز
    گرچه زمستان گشته است
    دَرِ خانه ی ما بعد از رفتن تو
    زنگ زدهُ همیشه بسته است

    کاش روزی میانِ کوچه ها
    دوباره پیدا شوی
    دوست میدارم
    برای یک پیر تنها
    چیزی شبیه یک رویا شوی

    دست من بود کودک می شدم
    تا نروم بیشتر از این به جلو
    من که دل نسپردم به کسی
    تو هم به من می باختی دوباره دلُ
    من و دل منتظر روز وصالت میان کوچه هایم
    حیف ماندیم به گذشتهُ سالهاست که از تو جدایم

    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    همه دنیا از آنِ تو
    همه آنچه که در آن است
    همه آنچه که بال و پَر دارد
    همه آنچه که در بوستان است
    همه آنچه که می خوانی
    همه آنچه که می دانی
    همه آنچه که می بینی
    و آن گلهایی که می چینی
    همه آنچه که می بارد
    همه آنچه که می روید
    همه آنچه که لب خواند
    همه آنچه که دل گوید
    همه آنچه که می بویی
    همه آنچه که می جویی
    همه دریا از آنِ تو
    با موجهای خروشان و زیبایش
    از امتداد هر ساحل
    تا اعماق هر دریا
    با تمام ماهیها و صدف هایش
    همه افلاک از آنِ تو
    همه آنچه که در خود داشت
    همه آنچه که نورانیست
    همه آنچه که پُر از نور است
    همه عشق ها از آنِ تو
    با تمام روزها و شبهایش
    با تک تک اشعار هر شاعر
    و با انبوه واژه های زیبایش
    همه جنت از آنِ تو
    همه آنچه که آدم دید
    و آن سیبی که حوا چید
    خدا مانده نگو یادم رفت
    که در انتها او هم باشد از آنِ تو
    تو باید پادشاه باشی
    پادشاه تمام این دنیا
    نشسته بر عرش هر کشتی
    ناخدای اقیانوس و هر دریا
    نمی خواهم بیش از این هرگز
    چه در خواب و چه در رویا
    چه روزهایی که روشن نیست
    چه وقتهایی که قسمت نیست
    باید که دست تو گیرم
    تا اون روزی که میمیرم
    نمی خواهم بگویند که قسمت نیست
    چون روشنی هر روز من بی تو
    چیزی جز ظلمت نیست
    متن از: مصطفی رسولی
    0
    حوضِ خالی ماهیها
    میان حیاط
    حکایت تفریق لحظه هاست
    یکی می ماندُ یکی روی آب می رود
    یکی می خواندُ یکی چون باد می رود

    صد برگ دفتری مانده از دوران قدیم
    آن زمان که بعد از الفبا ریاضی آموختم
    نوشته بودم روزی جمعِ ما می شوی
    نزدیکتر از خدا به رگ ما می شوی
    تا اینکه معلم آمدُ به ما از تفریق گفت
    با مثالی ساده از تفریقُ از نیست گفت
    آن زمان که دفترم
    پُر می شد از نامُ از یاد تو
    کاش می دانستم
    روزی منهای ما می شوی
    گفته بود ای کاش معلم
    تفریق یعنی
    روزی که تنها می شوی

    کاش بعد از آنکه الفبا می آموختم
    لابه لای نام تو در دفترم می سوختم
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    میان دو سطر به دنیا آمدم
    آنجا که گفتگوی میان ما آغاز می شود
    من ندانسته می نویسم
    و تو ندانسته می خوانی
    نامم را،
    و نامت را،

    کوچک، اما بزرگی
    میان دستان تو جا گشته ام
    می خوانی و به اسم من میرسی
    لحظه ای نامم با انگشتان تو نوازش می شود
    صفحه را که ورق می زنی
    میان صفحه ها جابجا و تکرار می شوم

    چون میخوانی مرا
    میان واژه ها زندگی کرده ام
    آنجا که اسم مرا می خوانی
    ثانیه ها را باید نگه داشت
    به تکرار، هر ثانیه زمزمه کن نامم را
    با لبان تو من هم بالا و پایین می شوم
    بالا به روی لبهات
    پایین هم به روی لبهات

    چقدر تو خوب می خوانی
    و چقدر من به روی لبهایت خوب می آیم

    بمان، تا انتهای این شعر
    تا آنجا که خوابت آید
    مرا باید یکبار از انتها هم بخوانی
    از آنجا که در انتهای این شعر می میرم
    تا آنجا که دوباره با انگشتان نوازشگر تو
    چون کودکی به رحم مادر
    جانی دوباره می گیرم
    من واژه ای نانوشته میان دو سطر
    بر روی کاغذی سفید بودم
    و تو خواندی مرا
    و من تا انتها
    تکرار شدم به روی لبهایت

    ثانیه ها را باید نگه داشت
    من امشب آخرین شعر جهانم
    متن از: مصطفی رسولی
    0
    ترسم آخر که بمیرم
    به زندان کسی
    من نمانم
    و تو بمانی به سرانجام کسی

    به جهان جز من و دل
    کسی از تو کمی یاد نکرد
    سینه ی ما جز تو کسی نشکافت
    و طعمه ی صیاد نکرد

    بعدِ مرگم
    مرا به تاریکی شبی خاک کنید
    اشکها را
    از دیده های همه پاک کنید

    خاک مرا نبض بگیرید
    که تب دار نباشد
    مادرم را هم بگویید
    سیاه نپوشد و عزادار نباشد

    تب نکند خاک
    تا مرا در آغوش بگیرد
    بوسه زند بر لب من
    تا آخرین شمع دنیا خاموش بگیرد 

    به تاریخ بگویید
    که بهتر از فرهاد نبودم
    گرچه می روم اما
    با مرگ هم آزاد نبودم

    به دست و پایم
    همیشه زنجیر بوده باز کنید
    من می روم
    اما زندگی را پس از من دوباره آغاز کنید
    شعر از: مصطفی رسولی