امروز سه شنبه 25 خرداد 1400
sher.cloob24.com
    0
    ندیدی مرا در آینه هرگز
    تبری افتاده بر پیشانی من
    عصایی گرفته دستانم را
    پُر شده آینه از پیری من
    تَرک افتاده دیوار اتاق از تنهایی
    خانه تاریک شد از این همه درد
    بعد از تو انگشتانم شد نوازشگر سنگی
    که دل ندارم بشکنم با آن آینه غمهایم را
    دانم روزی بیفتم از یک جای بلند
    آنزمان که ذهنم پُر شده باشد از تو
    کس نباشد بگیرد ضربان دستانم را
    و تو دوووووووور شده باشی از من
    صدای تو پس از آن اگر نپیچد جایی
    آن زمان است که بسته شود چشمم
    تو نمی آییُ خاک بوسه زند لبهایم را
    پس از آن سرد شود گرمای تنم
    خانه خالی شود از هرچه من است
    و همه فراموش کنند مرا چون تو
    اگر میدانستم پایان من اینست روزی
    همان لحظه بعد از رفتن تو میمردم
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
    مثلِ امروز که تنگ است دلم
    پدرم گفت چراغ
    و شب از شب پُر شد
    من به خود گفتم یک روز گذشت
    مادرم آه کشید؛
    «زود بر خواهد گشت.»
    ابری آهسته به چشمم لغزید
    و سپس خوابم برد
    که گمان داشت که هست این همه درد
    در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
    آری، آن روز چو می رفت کسی
    داشتم آمدنش را باور
    من نمی دانستم
    معنیِ «هرگز» را
    تو چرا بازنگشتی دیگر؟
    آه ای واژه ی شوم
    خو نکرده ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم، آه
    شاعر: هوشنگ ابتهاج
    0
    دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
    در مشت گرفته مچ دست پسرم را
    یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
    این کله پوک و سر و مغز پکرم را
    هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
    کوهیست که خواهد بشکافد کمرم را
    من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
    چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟
    رفتم به کوی پدر و مسن مالوف
    تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
    گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
    تکرار کنم درس سنین صغرم را
    گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
    زان منظره باری بنوازد نظرم را
    کانون پدر جویم و گهواره مادر
    کان گهرم یابم و مهد هنرم را
    تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
    از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
    با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
    می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
    پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
    باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
    چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
    اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
    درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
    یعنی نزنی در که نیابی اپرم را
    مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
    کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟
    ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
    یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
    یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
    تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
    اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
    پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
    می خواستم این شیب و شبابم بستانند
    طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
    چشم خردم را ببرند و به من آرند
    چشم صغرم را و نقوش و صورم را
    کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
    ارواح گرفتند همه دور و برم را
    یکجا همه گمشدگان یافته بودم
    از جمله حبیب و رفقای دگرم را
    این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
    آن یک سفرم پرسد و این یک حضرم را
    این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
    وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
    تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
    بستند به صد دایره راه گذرم را
    یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
    بر سینه دیوار در خانه سرم را
    صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
    در غیبت من عائله دربدرم را
    حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
    تا بازدهم شرح قضا و قدرم را
    فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
    کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
    اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
    کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
    ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در؟
    گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
    شاعر: استاد شهریار
    0
    نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
    بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
    غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
    شاعری محوتماشای کسی هست که نیست
    درخیالم وسط شعر کسی هست که هست
    شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
    کوچه درکوچه به دستان توعادت می کرد
    شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست
    مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط
    خستگی های من وچای کسی هست که نیست
    زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن
    مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست
    " احسان کمال "
    0
    این که بـد نیست اگر، بـاز صدایت بزند
    سر به آن خانه ی بی حال و هوایت بزند
    آمده پشت همان در که زمانی، می رفت
    حـرفی از، رهـگـذر خاطره هـایت بزند

    تا بدانی که کجا بوده، چه آمد بـه سرش
    تا بداند که یکی هست، اگـر منتـَظـَرش
    در غریبانه ی شب، هرنفسی می گوید
    که چرا ماندی و اورفته به راه سفرش

    گفتی ازفاصله، او گفت که عادت باشد
    عشـق در دوری معشوق، عبادت باشد
    بعـد هـربار که او می گذرد، مثل نسیم
    بـاد و طوفـان بـلا نیز،،، سعـادت باشد

    کاش هرجا، خبر از حال پریشانش بود
    دسـت تـو، در طلب عـافـیت جانش بود
    و دعا، زودتر از وقت هماغـوشی درد
    بازدر بستر او، سـرزده مهـمانـش بود

    کاش هر جا، که تفال زده ای حالت را
    خواجه ازغیب بگوید به قـسم، فالت را
    ودرآن قافله که چشم ودلت همره اوست
    بـسـرایـد، غــزل تـیـره ی اقـبالت را

    تو همانی که اگر، قسمتی از آدم شد
    گِل او تافته ای، جنس غـم و مـاتم شد
    تویی آن باغ، که بعدازهوس چیدن سیب
    شهرتش صحبت هرگوشه ی این عالم شد

    تویی آن زخم که در خصلت ویرانی عشق
    نــزنـد، دم بـه تـمـنـای پـشیـمـانی عشق
    تویی آن درد، کـه در آیـنـه هـا می بـیـند
    چهره ای،آن طرف صورت پنهانی عشق

    مـعـنی بغـض تـو را پنـجره هـا می دانند
    زیـر آوار تـرک، بـاز بـه جـا می مـانند
    آمـد ایـن بـار اگـر، زمـزمـه بـاران را
    ازنگاهت، به صدای قـدمش می خوانند

    ...............................................

    #سودابه_طهماسبی........ 13 / 8 / 95
    0

    لوییجی تنکو آوازه خوان و شاعر ایتالیایی است که در آستانه ی سی سالگی خود را کشت. دالیدا، معشوقه ی او، آوازه خوانی بود شهره تر و دوره گرد در زبان و ماجرا، که بیست سال بعد تر، به شکل و دلیلی دیگر، دوباره خود را کشت.

    بزرگترین جاه طلبی من این است که مردم متوجه بشوند که من هستم، به واسطه ی ترانه هایم. چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است.

    لوییجی تنکو، در مصاحبه با ساندرو چوتی، 1962، ترجمه از ویکی پدیا

    به سرنوشتِ آدم ها که فکر می کنیم به چه فکر می کنیم؟ لابد به سرنوشتِ خودمان و این که آن چه بوده دیگر نخواهد بود و آن چه هستیم دیگر نیستیم. به سرنوشت که فکر می کنم به یک لحظه فکر می کنم. این که هر لحظه چگونه از خود بی خود و با خود بی تابمان می کند. این که لحظه چه انکارِ مدامی است در هر شوکی که جانمان را به جادویی پنهان روشن می کند.

    در بچگی آوازش را شنیده بودم. آن قدر دقیق و شفاف کلمه ها را ادا می کرد که به ناچار وردِ زبانم گشته بود. اُ کَپیتُ که تی اَمُ. اُ کَپیتُ که تی اَمُ. چطور چیزی فراموش می شود و چطور چیزی به یاد می آید را نمی دانم. فراموشش کردم. دیگر ادای کلمه ای نبود. تا پارسال. تصمیمی و دوره ای را گذراندن. ساعات خوبِ یادگیری مقدماتیِ زبانی دیگر. روزی، در ظهرِ گرمی، ناباور، ادای کلمات مکرر شد. Ho capito che ti amo چنان که گویی از همیشه معنایش را می دانستم. چنان که گویی کلمه ای ترجمانِ جانی شود و تنی تازه کند. و حالا که چنین! بعد دوباره غبار. همهمه ی پس زمینه. نابجایی و بی در کجایی. تا حسِ محو شدن دوباره ی بی تفاوتی. باز ترانه را پیش کشاندم و ترانه های دیگری از او را که حالا می شناختمش. لوییجی تنکو. بهت از این جوانی. مرگ در بیست و نه سالگی. چشمانی که انگار تحمل جانِ جوانی اش را ندارد. چشمانی که انگار ترانه هایی را توامان به ابدیت و به فراموشی می سپارد. چشمانی که انگار در ادای دقیق و روشن کلمات متردد و از خود وامانده است. لوییجی تنکو. ترانه تن به تن با تصویر. ترکیبی از وسواس های زیبایی.

    به سرنوشتِ هر که فکر می کنیم جا برای سرنوشتِ خودمان باز کرده ایم. در چشم های ناگوارِ لحظات به پیشانیِ خودمان زل زده ایم. در آینه ی تصاویر مبهوتِ رویای خودمانیم. دالیدا نامی دیگر است و سرنوشتی دیگر. گره خورده به چشمانِ لوییجی. از پسِ گردِ زمان. برآمده تا اعتبارش را دوباره به دست بیاورم. parole parole parole کلمه ها. کلمه ها. کلمه ها. این چه شیفتگیِ نامنتطری است که منظره ها را در می نوردد و در زمزمه ها همهمه می شود. این چه پیشانی و چه سرنوشت و چه کلماتی است که لحظه ای را معتبر می کند. ترتیب را از ترتیب می اندازد و سکوت را به جان می آورد. سکوتِ به جان آمده. یادم به شعری از اصلانی افتاده. در کتابی که پنج سالی بیش از انتشارش نگذشته است. درباره ی شعر اصلانی جرات ورزیده گاه نوشته ام اما هنوز طرحِ فکری ناکافی بیش نیست که ظلم نباید کرد. اما این شعرِ به خصوص. شعری که تردید و تاییدِ توامانِ لحظه ی ناب است. از کبودیِ خانه شروع می کند. از توصیفی نا به جا و غریب. خانه کبود/ کتاب ها و لیوانی آب/ و چشمه ای/ خشکیده از خواست. برقِ کدرِ نگاهی بر لحظه ای. تا چشمه که جوانی را استعاره ای است و خشکیدنی به در از کسالتِ سالیان. چه هراسی است/ ماندن/ در زیر نور چراغی که بر تک تک اشیا به تجاوز. چه هراسی است/ از سایهْ خانه ای که به خالی بودن خود به شک. ترکیدنِ ترسی. در عمق سالهای انفجار. سال های انکارِ وجود. وجودی که بودیم و بسیار بودیم. هراس، ماندن و تجاوز ما را ناگهان به دهه ی هشتاد می سپارد. به عاطفه ی خونین و چرکین آن روزها. و هراسی که حواسمان را پُر کرده است. هراسی که ادامه ی انکار است. نه سایه در خانه که سایهْ خانه ای. نه خالیِ صرف. که به شک، از خالی بودن خود. چه هراسی است/ ماندن و/ دیدن دری باز در سکوت/ با من/ ای سکوت به جان آمده/ جان شو/ که ساعتی از این عمیق تر نخواهی یافت. حالا چنین است که در لحظه متراکم می شود و تراکمِ لحظه لایه به لایه کشیده می شود و می کشاندمان به عمق، به حضورِ غیاب، به سکوت و جان تا سکوتِ به جان آمده. تراویده از جانِ کلامِ اصلانی. از این ها گذشته یا نگذشته سرنوشت گاه در لحظه ای خلاصه می شود. لحظه ای که آوازی باز می پراکند. سَلما یا سَلَما. سَلما یا سَلَما. ترانه ای دور. صدایی نزدیک. غریبی آشنا؟ دختر شایسته ی مصری که تباری ایتالیایی دارد و آوازه خوانی فرانسوی است چه سرنوشتی می تواند داشته باشد؟ زندگی برایم عیر قابل تحمل شده مرا ببخشید. نامی به نامی و نامه ای به نامه ای می برَدَم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و پا بگذرام به خانه ای تاریک. من غلام خانه های روشنم. لحظه ای به اوج لحظه و عمقی به عمقِ تباهی. لوییجی به دالیدا و دالیدا به غزاله. از رقصِ سرخوشانه سلما تا خودکشیِ دالیدا. از شیرینی شعر به تلخی نثر.
    پس لحظه، اوج لحظه گاهی می تواند توقفِ لحظات باشد. در عشقی نا به گاه، در یادی از سر گرفته، در جانِ سکوت، در سکوتی متورم یا در مرگی به انتخاب. ضرباتِ نهایی. اما چه لزومی دارد کسی متوجه حضور ما باشد؟ بدیهی به نظر می آید. دیگری هر چه جهنمی، حکمِ تایید ماست و ما آینه ی حضور و حلولِ دیگری. لزوم ها دارد! به نقلِ قولِ ابتدایی بر می گردم. به اوجِ جوانی و تمنا. لابد آن که جرات فراموش شدن نداشته باشد زودتر از موعدِ مقرر به دامن مرگ در می غلتد. هر چند این توجه به حضور و آن آرزو و جاه طلبی حالا آرزویی برآورده است. حالای بی مقدار. چه فایده؟ چه آرزوها که براورده شدنش را هرگز کسی متوجه نمی شود. چه لحظه ها که سرنوشت ها را در می نوردد.

    ترجمه ی ترانه نیز چنین شد:
    فهمیدم که دوستت دارم
    آن لحظه که لحظه ای تاخیر تو کافی می بود
    برای حسِ محو شدن بی تفاوتی در من
    از ترس اینکه دیگر نخواهی آمد

    فهمیدم که دوستت دارم
    آن لحظه که دیدم یک جمله ی تو کافی است
    تا شبی مثلِ هر شب
    به جادو
    روشن شود

    و فکر کردن
    به اندکی پیش تر
    حین حرف زدن با کسی
    حین گفتن که
    حالا
    دیگر بازنخواهم گشت
    به باورِ عشق
    به فریفتن خودم به رویا
    و حالا که چنین!
    فهمیدم که دوستت دارم
    و چه دیر است
    برای بازگشتن

    مدتی بی تفاوت بودم و
    حالا رها کرده ام خود را در عاشقی.
    لوییجی تنکو و دالیدا
    0
    در همه عالم نیست کسی
    که بتواند دل از من بَرد
    من دل به تو بستم رفیق
    ندای تو از همه عالم سر است

    خواب تو دیده ام به عمرم بسی
    چشم من بجز تو نمی بیند کسی
    تا عشق تو قاب است به سینه ام
    عطر تن تو از بوی هر گلی خوشتر است
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    تا نیابم نشان تو، نجویم نشان کسی
    گر مور تو باشم، هرگز نشوم پهلوان کسی
    من خو به تو کردم، تو هم دست من گیر
    تا به زنجیر تو باشمُ نباشم به زندان کسی
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    مثل کوهها می باید بود
    چسبیده بهم و کنار هم
    میگذرد زمان
    ولی تا ابد چسبیده بهم هستند!
    کاش تو هم مثل کوهها
    چسبیده به من بودی!
    لبانم گر نمی رسید به لبهایت ای کوه من
    لااقل برای بیشماران سالها
    دست در آغوش تو داشتم
    می شنیدم آهنگ قلبت را
    می شنیدم صدای نفس هایت را
    خورشید این بزرگ نورانی
    پشت سر ما طلوع و غروب می کرد!
    زمان گر می گذرد ای بانوی خوابیده در سینه ی من
    لیکن تو همیشه چسبیده به من و چون کوه باش!
    چون سنگ بغلم نکن، دوست ندارم!
    لااقل بانوی من چون کوه باش!
    متن از: مصطفی رسولی
    0
    اگر که یاد توام کنون
    مرا ز یاد خود ببر
    مرا ببر ز یاد خود
    تیشه بزن به قامتم
    تا ز درد تو لبریز می شوم
    کس نتواند بگیرد جای تو
    همیشه یاد تو می کنم
    مرا دگر یاد نکن
    تا ز دوری تو پیر می شوم
    هرچه می کشم شکل تو می شود
    کسی ولی مگر شکل تو می شود!
    ای به فدای تو جانُ دلم
    منم ز دنیا روزی سیر می شوم!
    بجز به سینه ی تو جا و مکانم گر نبود
    تو خانه ای دگر بساز
    مگر ز تو هرگز دلگیر می شوم؟!
    شعر از: مصطفی رسولی