امروز پنجشنبه 10 مهر 1399
sher.cloob24.com
    0
    مثل کوهها می باید بود
    چسبیده بهم و کنار هم
    میگذرد زمان
    ولی تا ابد چسبیده بهم هستند!
    کاش تو هم مثل کوهها
    چسبیده به من بودی!
    لبانم گر نمی رسید به لبهایت ای کوه من
    لااقل برای بیشماران سالها
    دست در آغوش تو داشتم
    می شنیدم آهنگ قلبت را
    می شنیدم صدای نفس هایت را
    خورشید این بزرگ نورانی
    پشت سر ما طلوع و غروب می کرد!
    زمان گر می گذرد ای بانوی خوابیده در سینه ی من
    لیکن تو همیشه چسبیده به من و چون کوه باش!
    چون سنگ بغلم نکن، دوست ندارم!
    لااقل بانوی من چون کوه باش!
    متن از: مصطفی رسولی
    0
    اگر که یاد توام کنون
    مرا ز یاد خود ببر
    مرا ببر ز یاد خود
    تیشه بزن به قامتم
    تا ز درد تو لبریز می شوم
    کس نتواند بگیرد جای تو
    همیشه یاد تو می کنم
    مرا دگر یاد نکن
    تا ز دوری تو پیر می شوم
    هرچه می کشم شکل تو می شود
    کسی ولی مگر شکل تو می شود!
    ای به فدای تو جانُ دلم
    منم ز دنیا روزی سیر می شوم!
    بجز به سینه ی تو جا و مکانم گر نبود
    تو خانه ای دگر بساز
    مگر ز تو هرگز دلگیر می شوم؟!
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    کاش با تو بودن را می شد تکرار کرد
    جاده ها را مثل چادرت گلدار کرد
    آدم تو می شدم چون سالهای کودکی
    با نگاه کودکانه ات قلبم را بیمار کرد
    گر این همه دور هستیم از هم کنون
    برای دیدار تو جاده ها را هموار کرد
    در میان کوچه صدایم می کردی چایی به دست
    کاش می شد خاطرات شیرین تو را بسیار کرد
    کاش یک شب خدا می شدم خلق می کردم تو را
    تا با ای جانم گفتن های تو قلبم را تب دار کرد
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    خانه ای خواهم ساخت
    در میان روستا
    یا کنار جنگل
    یا کنار یک رود
    دست تو باشد
    در میان دستم
    بنشینیم به تماشای دریا
    یا پرواز قناری ها
    یا شنای یک ماهی
    خیره گردم به چشمهای تو
    آنگاه که محو تماشای رودی
    یا زمانی که بو می کشی گل ها را
    پیش تو اگر باشم
    عمر نوح هم کم باشد
    تو را می خواهم از دنیا
    رد پایت باشد در میان جنگل
    و تو قدم بگذاری
    به روی چشمهای من
    هر روز در میان خانه
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    رد شدُ اعتنایی بر من نکرد
    لیلی دیروز مرا دیدُ سر خم نکرد
    موی پریشان او پیچ می خورد درون باد
    دیده بودم انگار چنین روزی میان خواب
    ای همه بی تفاوت ها همه در چشم تو
    من چه می کشم تنها در ره بن بست تو
    کاش جای این همه بی تفاوتی جانم می گرفت
    کاش اجل بیگانه نبود با منُ دیروز امانم می گرفت
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    اینجا ته قصه ی
    داستانیست که آغاز شد
    جایی نمی برد پایم مرا
    تا آغوش تو به رویم باز شد
    تا نوشتم نام تو در دفترم
    موهای تو در دستان من ناز شد
    لحظه ای کوتاه نشستی پیش من
    آنزمان بود که جسمم در کنار قلب تو تراز شد
    روح و جان افتاده چون شیشه ای در دستان تو
    باور می کنی بعد از تو پایم به هر میخانه ای باز شد؟!
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    دلتنگ توام بسیار
    اگر حال مرا می پرسی
    مانده ام به جاده ها
    اگر جای مرا می پرسی
    هر چه گفتم نیست جز تو
    کسی که دستش گیرم
    سیه شده روزگارانم
    اگر فال مرا می پرسی
    با پیراهنی از تو
    گفتم پیدا کنم جایت را
    مویم سپید گشته
    اگر پایان مرا می پرسی
    یک خانه بود که دگر نیست
    آنجا که می داد بویت را
    تنها چون خدایم اکنون
    اگر نشان مرا می پرسی
    پر از چین شد همه پیشانی
    سالهاست نمی خندم
    بمیرم هم نمیدانی
    اگر انتهای مرا می پرسی
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    دلتنگ توام
    با این که خیس بارانم
    دوباره برگردی اگر پیشم
    تورا از خود نمی رانم

    کاش ذره ای بودم
    نشسته روی لبهایت
    گیرم مرا هم برنجانی
    باز هم پیش تو می مانم

    *******

    مرا با یاد تو زایید مادرم دیروز
    و اسم تورا در گوش من گفتند
    از آن پس دنبالم توام عمریست
    پرسیدند محبوب تو نامش چیست؟
    منم اسم تو را گفتم

    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    مرنجان بیش از این مارا
    که بین من و توست کوهی
    چیزی نمانده از جانم
    انگار تو عمر نوح داری گویی

    مرنجان بیش از این مارا
    که صبرم بیش از اینا نیست
    شماری اگر دردهایم را
    به هرکس رهگذر باشد
    از دردهای من گویی

    مرنجان بیش از این مارا
    که من درسهامو پس دادم
    نگرفتم جز دستانت تو هرگز
    دستان هرکسی را پس دادم

    مرنجانُ ببین حال و روز من
    خواب بودم رفتی از پیشم
    تو رفتیُ همه رفتن
    سقط شد نسلُ کیشم
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    بی تفاوت به حال منی
    یاد توام تا زنده ام
    اما
    تو بی خیال احوال منی
    تا چشم می بندم
    تو در ذهنم مجسم می شوی
    هر چه جمع می بندم تو را با خودم
    تو تفریقِ منُ دورتر از من می شوی
    زنده ام اما نازنین
    این چه وضع زندگیست
    فصل ها می گذرند دلدار من
    اما
    چون نباشی نزدیکتر از تو به من
    پایان زندگیست!
    شعر از: مصطفی رسولی