امروز دوشنبه 27 آبان 1398
sher.cloob24.com
    0
    جان به سر آمد ندیدم تو را
    کوچه هم انگار نبیند تو را
    گر به همه عمر ندیدم کسی
    بعد از آن بود که دیدم تو را
    چشمُ دلم خیره به هر کس نشد
    به امید آن که بگیرم دست تو را
    گر نشناختی مراُ شکستی دلم
    من نشناختم لیکن غیر از تو را
    با موی سپیدُ عصایی به دست
    به هر جاده نشستم که ببینم تو را
    گر رسیدی و جانم در تن نبود
    بگو به کفنم بگذارند تار موی تو را
    گر به خزانم تا ابد یاد توست
    به هیچ بهاری ندهم یاد تو را
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    می رویُ یاد تو از تو کوچه ی ما می رود
    هر گل یاسی که دهد بوی تو را می رود
    ای که به کودکی نوشته ای نام مرا
    نام من از تکلیف دفترِ شما می رود
    ای دل و جانم به کف مشت تو
    در عالم بی تو نفسم به انتها می رود
    تازه گلی بوده ام به بستان تو
    آنکه باید به باغش ببوید مرا
    نچیده گلی از بوستان ما می رود
    دیر زمانیست پشت در خانه ات
    صدای پای ما تا به خدا می رود
    به یاد تو در بسته ام کنون روی خود
    بستری ببیند بیماری همیشه روی خود
    به بستر من آ که جانم به اذن شما می رود
    دوش به خوابم اجل دست مرا می گرفت
    هر چه که گفتم ای وای من ندیدم تو را
    گفت کنون جان تو بی چون و چرا می رود
    شعر: مصطفی رسولی
    0
    ای که نبضِ تو قشنگترینِ تکرار
    قدمهایت را میان خیال من بگذار
    ای نفسهای تو جوهرِ نوشتن روی شیشه
    یخ های زمستان با یک "های" تو آب می شود
    ای طلب کننده ی باران از بی ابری آسمان
    باران هم خجل از قطره ی اشک تو می شود
    ای لبهای بسته ات همه حرفهای خوب
    یک چشمک تو عاشقانه ای ناب می شود
    ای باز و بسته ی پلکهای تو یک طلوع و یک غروب
    آنگاه که سکوت می کنی هر روز روشنی تار می شود
    ای در هر سلول تنم تمام هستی ات
    آنگاه که تو می شوم همه ی وجود من از تو یاد می شود
    ای که در انتهای شعر من چون افسانه ای
    نوشتن از تو در شعر و غزل به دلم وحی می شود
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    ثانیه هر دم از ثانیه بیزار است
    هر ثانیه تکرار یک تکرار است
    با هر ثانیه گلی می روید اما
    در بوستانی با یک گل
    انبوهی از خار است
    این تکرار بیهوده، این زمان آلوده
    و ثانیه ای که بدتر از زخم رگبار است
    ساعتی ساخته یک انسان
    گرانبهاتر از جان خود
    که عقربه هایش اما، شبیه یک مار است
    گر نچرخد آنگونه که تو می خواهی
    هر ساعت منحوس بر دیوار است
    ساعتی نیست
    بچرخد باب میل تو
    اگر نباشد اینگونه
    بر هر اسب سپیدی
    آرزویی مُرده همیشه سوار است!
    دیروزمان گذشته با درد
    فردا هم که تکرار دیروزِ
    و دریغا عاقبت هر سپیداری
    "صلیب" یا چوبه ی "دار" است!
    شعر از: مصطفی رسولی
    0
    چون خاک شوم در کوزه ای جا بگیرم
    با بانگ تو روز محشر برخیزمُ پا بگیرم
    یک ماه کم است در آسمان تو بتابد
    آسمانی دیگر بسازمُ با طلا بگیرم
    برای بیشمار ماهان در آسمانت
    پهنای آسمان تو را بزرگُ بی انتها بگیرم
    گر دستم نرسد به تو در هیچ آسمانی
    من زاده شدم آسمان هشتم تو را از خدا بگیرم
    شهر از: مصطفی رسولی
    1
    یک سیب کم است
    که چیده باشی
    حیف است برای چیدن یک سیب
    از باغ عدن رمیده باشی
    این باغ سراسر پُرِ سیب است
    کاش چون لب آدمت حوا
    سیب را بوسیده و خورده باشی
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    یار دل با دیگری رفت
    ترک منزل کرد چرا
    سینه ما بشکافتُ
    زیر پایش پرت کرد چرا
    من که دور غیر او خط کشیدمُ
    نگرفتم هرگز یار دیگری
    او مرا از یاد خود بردُ
    سینه ام زخم کرد چرا
    جز خوبی ندید از من
    اما دریغا و فغان از رفتنش
    کس نباشد پیغامم رساندش
    که عمری به من بد کرد چرا
    هر چه باران آمدُ بارید
    می گفتم که دریای او شود
    او به جوی آبی رسیدُ
    دریای من سد کرد چرا
    راه من از هر کجا می گذشت
    کج می شد به سوی منزلش
    او مرا در امتداد کوچه ای دیدُ
    راه خود از راه من کج کرد چرا
    در شبی تاریک می میرم
    اما نیارم جز نام او
    تنها یک سوالِ بی پاسخ بماند
    که عشق بیشمار من رد کرد چرا
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    این گونه باید بود
    به پاکی زلال یک رود
    دلم هر دم به پیشواز تو آید
    که بنوشی جرعه ای از جام من شاید

    این گونه باید ساخت
    در میان چشمان تو کاخ
    خاری کوچک نیش زند به دستهایم
    تا بشنوم از اندک درد من می گویی آخ

    این گونه باید دید
    تو را در حال چیدن سیب
    ببوسی لبهایم تا بگیرد رنگ لبهایت
    که بسوزاند مرا گرمی نفسهایت

    این گونه باید ماند
    که جانم بسته به نفس هایت
    اجل هم بگیرد جانانم را
    دگر کسی هرگز نمی گیرد جایت

    این گونه باید زیست
    بمانیم با هم تا زندگی تمام شود
    تو در من باشیُ من در تو باشمُ
    دنیا محو تماشای این بی انتها شود
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    روز رفتنت ای یار
    مرا به خاطره ها نسپار
    تا نرفته ام زیر خاک
    دوباره میان کوچه پا بگذار
    روسری دوباره از سر وا کن
    شبیه سالهای دور
    برای دوستم داشتنهایت
    انگشتاتُ دوباره بشمار
    چشمام خشکیده به کوچه
    گرچه نابینا و پیرم
    سالهاست که از هم دوریم
    بی نهایت و خیلی بسیار
    تو گُل بودی به بستانم
    من میمردم برای تو
    جز نام تو هیچ نامی
    نشده بر لبان من تکرار
    دوباره دیدار تو
    شده اینک آرزوی من
    حتی اگر سرم باشد
    بالای چوبه های دار
    شاید دوباره برگردی
    روزی که من دیگر نیستم
    شبی که مهتابش عیان باشد
    یا شبی خاموشُ تیره و تار
    شعر از: مصطفی رسولی
    1
    گوڵی من دونیا تا ماۆە هەر ۆایە
    بۆنی تۆ ماۆە لەکن باو بۆ من ناێە
    گەرچی بزانم دونیا پر ڵە کیژی جۆانتر بوە
    بەڵام جگە ڵە ناۆی تۆ هیچ ناۆێک بەسەر ڵیۆی من ناێە
    شاخی هەر فیلەک رۆژێک بەدەستی من شکا
    ئەما گڵی گیانی من رۆژێک بە دەستی بایە
    ناخەۆم تا رۆژێک ببینم ۆەکو جاڕان چاۆی تۆ
    بشخەۆم خەۆی تۆ نازانم بۆ بەچاۆی من نایە
    تۆ کە رۆیشتی روح ڵە گیانی من نەما
    تۆ هەر بزانە تازە هیچ کەس بۆ ڵای من نایە
    زیندو نەمێنم گەر ببینم دەستی کەس بێ بە دەستی تۆ
    فکری ئەم رۆژە ۆای لیکردومە کە هەناسەی من نایە
    بەردی قەبری من بلێن بە یارم کە قەت ماچی نەکات
    هەر چەند بزانم کە قەت قەت بەسەر قەبری من نایه

    *******
    کەس نەزانێ چیە دەردم جگە ڵە خۆم و خودا
    ساڵ های ساڵە دڵم شکاۆە و دەنگی دەر نایە
    پێ لەسەر دڵم دامەنێ کە زۆر لەمێژە سوتاۆە جەرگم
    حەک نەمێنم بە دونیا کە تا ماۆم رۆژگاری من هەر ۆایە
    *******

    ترجمه فارسی:
    گُل من تا که دنیا دنیاست اینگونه خواهد بود
    بوی تو مانده به دست باد اما برای من نمی آید
    گر چه میدانم دنیا پر از دختران زیباتر از تو بود
    اما بجز نام تو هیچ نامی بر لبان من نمی آید
    شاخ هر فیلی روزی به دست من شکست
    اما خاک جان من روزی به دست باد است
    نمی خوابم تا که ببینم دوباره مثل سابق چشم تو
    بخوابم هم نمی دانم خواب تو چرا به چشمان من نمی آید
    تو که رفتی روح هم از جان من پر کشید
    تو اما بدان دیگر هیچ کسی بسوی من نمی آید
    زنده نمانم اگر ببینم دست تو باشد به دست دیگری
    فکر این روز هم کاری کرده با من نفسم در نمی آید
    به یارم بگوید که هیچ وقت به سنگ قبرم بوسه نزند
    گرچه می دانم که هرگز و هرگز سر قبر من نمی آید

    *******
    کس نمی داند درد من چیست بجز خودم و خدا
    سالهای سال است که دلم شکسته و صدایش در نمی آید
    بر روی دلم پا مگذار که دیر زمانیست می سوزد جگرم
    زنده نمانم به دنیا چون تا که زنده ام روزگار من همیشه اینگونه خواهد بود
    *******

    شعر از: مصطفی رسولی